Saturday, October 06, 2007

آرزوهای ویکتور هوگو

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدارکه دستکم یکی در میانشان بی‌تردید مورد اعتمادت باشد

و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی


و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سختوقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه ‌دارد


همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند چون این کارِ ساده‌ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی

و امیدوام اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند

امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد چرا که به این طریقاحساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مال من است، فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید

Sunday, July 08, 2007

من برگشتم، جای همگی خالی ایران خیلی خوش گذشت

Saturday, May 12, 2007

سه تا آهنگ خاطره انگیز ناک و یکمی غمناک
پنج نفر تمام روز جون می کنن ولی در پایان فقط چهار نفر سیر میشن

Tuesday, May 08, 2007

برای رسیدن به بلندی، حالا از هر نوعش، نباید عجله کرد، به سه دلیل، اول اینکه بی مقدمه به بلندی رسیدن سرگیجه میده، دوم اینکه زندگی یعنی صعود کردن، همواره صعود کردن، سوم اینکه وقتی رسیدی اون بالا اونوقت میبینی اونجا هم خبری نیست و اونوقت باید برگردی پایین، پایین اومدن هم که نمیشه زندگی

Saturday, May 05, 2007


برف ها که یک شبه آب شدن و چمن ها هم که به سرعت سبز شدن و هوا هم که از پنج صبح روشن میشه و خواب آلودگی بهاری هم که از سرم پریده، همه اینها دست به دست هم دادن تا نشه صبح ها خوابید، انگار یه چیزی وسوسه میکنه که بزنی بیرون، نتیجش دیدن طبیعت در حال بیدار شدن از خواب زمستونی و لمس هوای ملسیه که پوست آدم رو قلقلک میده. شبهایی که یه نم بارون میاد، صبحش یه لشکر کرم خاکی رو آسفالت ها پرو پخشن که اصلا معلوم نیست از کجا در اومدن و از هر جا اومدن مشخصا فرصت نمیکنن برگردن دوباره اونجا، یه ضرب المثل آمریکایی هست که میگه گنجشک صحرخیز فقط کرم گیرش میاد، بیراه هم نگفته، البته قطعا این ضرب المثل منظورش تشویق آدم به صحرخیزی نیست چون کنایه میزنه که صبح زود خبری نیست، یعنی کرم خاکی غذای درجه یکی برای گنجشکها نیست؟ مشکل اینجاست که زود بیدار نشی که اصلا معلوم نیست همونم گیر بیاد


مرغ های دریایی و سرو صداشون هم جالبن و این حسو میدن که به دریا نزدیکی، به جز اون پرواز کردنشون هم حس آزاد بودن و سبک بودن میده، البته پریروزها یکی از این مرغ دریایی ها یه کاری کرد که از چشمم افتاد، نمیدونم شوخی میکرد یا واقعی بود ولی به نظر میرسید که نهایت سعیشو میکنه که یکی دو تا گنجشک رو که اون دور و بر بودن شکار کنه، مرغ دریایی که گنجشک بخوره دیگه مشکل معرف آزادی و دریا و اینا میشه


نکته دیگه درختهای کاج کوچولویی هستن که اینجا و اونجا از دونه های کاج سبز شدن، خیلی مینیاتوری و قشنگن، یادمه که اون قدیما خیلی دلم میخواست یکی از اون درختهای کوچولوی ژاپنی که بهش میگن بونزای داشته باشم، البته تلاش کردم یکیش رو عمل بیارم و دو تا مشکل پیش اومد اول اینکه این نهال های کوچولو نود درصدشون زود خشک میشن و از بین میرن و دوم اینکه احساس کردم حتی اگر موفق هم بشم بیشتر مثل زندانی کردن درخته، که مجبورش کنی رشد نکنه

Sunday, April 29, 2007


وقتی دو چیز به هم آغشته میشن، خیلی چیزها ممکنه اتفاق بیافته، بدترین حالت اینه که ظاهرا هیچی پیش نیاد، به جز کم رنگ شدن، به مرور زمان، دو جور کم رنگ شدن ممکنه پیش بیاد، یکیش در اثر جذب شدن، به لایه های عمیق تر، مثل کم رنگ شدن تو بر من، و یکیش در اثر پاک شدن، مثل کم رنگ شدن من بر تو



پریشب رفتم فرودگاه، بدرقه یکی از دوستام که داشت میرفت، دپارچر خیلی شلوغ بود و اکثر مردم خوشحال، این گوشه و اون گوشه اما میشد تک و توکی چهره های غمناک و یا چشمان نمناک رو هم دید، اکثرا شرقی. هر چه کردم که بفهمم چه حسی دارم از اینکه اونجام نشد، احتمالا بیشتر به خاطر دوستم بود که از شادی در پوست خودش نمیگنجید، و شاید برای این بود که دیگه به این فرودگاه عادت کردم. یک ساعتی وقت داشتیم و چیزی خوردیم و گپ های آخر رو زدیم و بعد خداحافظی کردیم. حس خوبی داشتم، قبل از اینکه برگردم به شهر یه شکم سیر نشستن و برخواستن هواپیما ها رو نگاه کردم. دیروز هم دوباره باید میرفتم فرودگاه و داستان تکرار شد، رفتم فرودگاه و چند ساعتی اونجا بودم و یه نفر دیگه پرید و من برگشتم



Monday, April 23, 2007

شنیدن این آهنگ رو از دست ندید

Thursday, April 05, 2007

Award winning cartoons

Modern Humanity


Drawing lines, trapping free birds


Poverty


Environment



Friday, March 30, 2007

این بدون شرح رو نگاه کنید

Thursday, March 29, 2007


خودت رو برای زدن به اقیانوس آماده کردی، تمام اون سالها فنون دریا نوردی رو یاد گرفتی تا بالاخره روزی رسیده که به دریا بزنی و قایق خودت رو خودت هدایت کنی، وناگهان رو قایق سر میخوری و سرت میخوره به جایی و همه چیز رو در مورد هدایت قایق و خوندن نقشه فراموش میکنی، مدتها از این سمت اقیانوس به اون سمتش میرونی، ولی به جایی نمیرسی، تا بالاخره یه روز صبح از خواب که پا میشی میبینی که حافظه ات برگشته و میتونی نقشه ها رو بخونی و قطب نما برات معنی دار شده، پس مختصات خودت و جهت ساحل رو مشخص میکنی ، ولی حالا دیگه بادی نمیاد تا در بادبان ها بدمه و تو رو به جایی ببره

Wednesday, March 28, 2007


پیش فرض: توجه به نکات نهفته در ضرب المثل ها، پندآموز بوده و تاثیر مثبت بر زندگی دارد

مسئله: پدیده واقع گرایی و عدم واقعگرایی در بعضی ضرب المثل ها که در عین حال بسیار پندآموز و از سوی دیگر بسیار عجیب میباشند، مثلا بسیار شنیده ایم که گفته اند موشموشک آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه، با توجه به اینکه گربه شاخ نداره

جواب: اگر تو موشموشک باشی آنگاه گربه نیز شاخ خواهد داشت

Friday, March 23, 2007

فکر کنم دیگه نمیتونم فکر کنم

Saturday, March 10, 2007



اگر همواره مانند گذشته بیاندیشیم، همواره چیزهایی کسب میکنیم که در گذشته به دست آورده ایم
ریچارد فایمن


تنها راه کشف غیر ممکن، کمی پیشروی از محدوده ممکن به درون نا ممکن است
آرتور سی کلارک



اگر مغز ما چنان ساده بود که میتوانستیم آن را درک کنیم، آن وقت آنقدر احمق بودیم که قادر به درک آن نبودیم
یاستین گوردر


اندیشه از اسلحه خطرناکتر است، ما که اجازه نمیدهیم کسی اسلحه داشته باشد، چگونه میشود اجازه بدهیم کسی اندیشه داشته باشد
استالین


انسان تنها آفریده ایست که نمیخواهد همان باشد که هست
آلبر کامو


کسی که میتواند چیزی را نابود کند، میتواند آن را کنترل کند
فرانک هربرت


بعضی مردم چیزهایی که وجود دارد را میبینند و می پرسند: چرا؟
من چیز هایی که وجود ندارد را خواب می بینم و می پرسم: چرا نه ؟
برنارد شاو


ششصد و چهل کیلوبایت رم برای همه کافی خواهد بود
بیل گیتس سال 1981




برگرفته از آکادمی فانتزی


2
و من فرمانروایی داشتم و میپنداشتم بی او زندگی نتوانم کرد، و او با گفتن کلمه جادوییه "نه" نیاز ها و واقعیات زندگی ام را به رویا تبدیل میکرد، و من غرق رویا شدم، روزی دریافتم که فرمانروا سالهاست که رفته و من با رویا هایم زندگی میکرده ام


1
در دنیایی زندگی میکنیم که ترکیبی از سه عنصره نیاز، واقعیت و رویاست، و این دنیا فرمانروایانی داره که با تبدیل این سه به یکدیگر و تغییر درصد هر یک در زندگی مردم بر اونها حکومت میکنند، بعضی، جای نیاز و واقعیت رو عوض میکنند، بعضی واقعیات رو به جای رویا و گروهی نیاز رو به جای رویا قرار میدهند، گروهی هم اساسا رویا و واقعیت رو تعریف میکنند، گروه آخر با هزینه کمتری حکومت میکنند


Friday, February 23, 2007


پنج روز تمام گذشته بود در حالی که بازوی له شدش زیر سنگ 360 کیلویی گیر کرده بود و دیگه امیدی نبود که کسی اونجا دنبالش بگرده، بنابراین استخوان های ساعد رو با سنگ شکست و با چاقوی کوچک چندکاره کوهنوردی پوست، عضلات و تاندون ها رو برید تا دستش از زیر سنگ رها شد در حالی که ساعدش زیر سنگ باقی موند، و حالا باید 21 کیلومتر کوهستان رو پیاده طی میکرد تا نجات پیدا کنه، و باور میکنید یا نه، اون اینکار رو کرد و زنده موند، این سرگذشت واقعی از یک سانحه کوهنوردی بود که برای آرون رالستون از کلرادو اتفاق افتاد، من که ازش درس گرفتم

Wednesday, February 21, 2007

پا جایه پایه دیگران گذاشتن یا جایه پا برای دیگران گذاشتن

Sunday, February 18, 2007


یه کش و قوس به خودش داد و گفت دیگه باید بره، بچه ها یه نگاهی به هم کردن و چیزی نگفتن، بند کفشاشو بست و گفت خداحافظ من شنبه صبح بر میگردم، هنوز پنج دقیقه نشده بود که کلید انداخت به در و برگشت، گفت اول ایمیل چک میکنه بعد میره، بار دومی که گفت خداحافظ گفتم ببین حالا همچین مجبورت نکردن که بری ها! گفت نه باید برم و درو بست، بلافاصله دوباره درو باز کرد و گفت یه برف و بارونیه که نگو، یه نیم ساعتی صبر میکنم بعد میرم، یکی از بچه ها گفت حالا که سره پایی بیزحمت یه چایی به من بده، که همه گفتن منم میخوام منم میخوام، خندید و گفت خوب شد من برگشتم وگرنه شما احتمالا تا دو روز چایی نمیخوردید